تبليغاتX
امام زمان(عج)

امام زمان(عج)
امام زمان - نامه به امام زمان - امام حسين - نوحه - مداحي - ثارالله

السلام علیک یا اباصالح المهدی ادرکنی

دانلود مولودی ویژه ولادت امام زمان (عج)

دانلود کتابهای مهدوی

شعر-دوبیتی امام زمان (عج)

شناسنامه امام زمان (عج)

پرسش و پاسخ مهدوی

القاب و اسماء امام زمان (عج)

کرامات امام زمان (عج)

علائم حتمی ظهورامام زمان (عج)

احادیث مهدوی

توقعیات امام زمان (عج)

  نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 2:39  توسط مسافر زمان(منتظر ناشناس)   | 
لحظه هاي عشق

 
اي خوشا يک دل، دل لبريز عشق 
لحظه هاي سبز و عطر آميز عشق
 
اي خوشا عشق و خوشا دلدادگي 
اي خوشا با عشق خوبان زندگي
 
ما که دلهامان لبالب از خداست 
جانمان سرچشمه مهر و صفاست

ما که چون آيينه سبز و ساده ايم 
دل به سوداي محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) داده ا يم
 
آفتاب معرفت نور يقين 
لطف يزدان رحمةٌ للعالمين
 
آخرين پيغام از سوي خدا 
ترجمان عشق معناي صفا
 
او تمنّاي دل تنهاي ماست 
دردهاي غربت ما را دواست
 
ما که از عشق علي عليه السلام دم مي زنيم 
پشت و پا بر هر دو عالم مي زنيم
 
با علي در سوز و ساز ديگريم 
زآتش سوزان عشقش، پرپريم

شورش دلهاي ما، عشق علي است 
ضامن فرداي ما عشق علي است
 
سر سپار راه مولاييم ما 
سر به سر شوق و تولاّييم ما
 
عشق زهرا (عليها السلام) آتشي در جان ماست 
شعله سوزنده پنهان ماست

کيست زهرا عليها السلام؟ نو گل باغ بهشت 
قصه زيباي سرخ سرنوشت

چشمه خورشيد رخشان، فا طمه عليها السلام 
کوثر تقوي و ايمان فا طمه (عليها السلام)

از غمي همواره در تاب و تبيم 
همنواي ناله هاي زينبيم (عليها السلام)

کيست زينب (عليها السلام)؟ باور آيينه ها 
وارث گلهاي سرخ کربلا
 
قهرمان قصه هاي آرزو 
اعتبار و افتخار و آبرو

باز هم مائيم و داغ کربلا 
داغ و درد لاله هاي نينوا

باز ما و لحظه هاي انتظار 
انتظار مردي از نسل بهار

مهد ي (عليه السلام) زهرا (عليها السلام) امام 
آخرين مهدي موعود (عليه السلام) پرچم دار دين

از تبار آسمان و آفتاب 
يادگار نسل پاک انقلاب

آخرين فرياد سرخ روزگار 
فصل پايان حديث انتظار

دوستي با آل طاها عاشقيست 
با شقايق هاي زهر ا (عليها السلام) عاشقي ست

آل طاها رمز«ياء» ورمز«سين» 
واژهايسرخ قرآن مبين
 
آفتاب آسمانِ باورند 
راه سرخ عشق را روشنگرند

عشق،سرفصل کرامات خداست 
عشق مارارهبر است ورهنما است

عشق جان را قوّت بال وپراست 
دل به دست عشق دادن،خوشتر است


 
مولود نوراني

 
زبام عرش ميآيد اشارتهاي پنهاني 
تمام لحظه ها پر ميشود از عطر عرفاني

صداي عشق ميآيد از آنسوي نهايتها 
معطر ميشود عالم از اين آواي سبحاني

نواي سبز توحيد است تا هفت آسمان جاري 
نواي آشناي نغمه هاي سبز قرآني

به سمت نور ميخواند کسي دلهاي شيدا را 
به بزم عشق ميخواند کسي ما را به مهماني

کسي از جنس گلها از تبار آبي دريا 
ودست مهربانش چاره درد و پريشاني

کسي وامي کند دروازه هاي روشنايي را 
که تا پايان بگيرد قصه شبهاي ظلماني

زلبخندش شکوفا ميشود باغ گل نرگس 
زلبخندي زلال و روشن و شفاف و روحاني

حضورش نورميبخشد تمام بزم هستي را 
زنورش ميشود هر جاي اين عالم چراغاني

سرود عشق ميخواند فلک از شوق ديدارش 
سرود مهرميخواند دل، اين درياي توفاني

گل فرياد ميرويد زحجم خاک از شوقش 
به پايان ميرسد چشم انتظاري هاي طولاني

بساط شادمانيها مهيّا گشته در هر جا 
رسيده فصل گلها، فصل زيباي گل افشاني

نصيب عاشقان از فيض ديدار گل رويش 
نگاهي آفتابي، ديدهاي از شوق، باراني

چراغ روشني بايد شبستان ولايت را 
وميتابد به صحن عشق آن خورشيد کنعاني
 
به زيرسايه سبزش جهان آسوده ميماند 
گلستان ميشود عالم از اين مولود نوراني
 

 
فجر ماه

 
امشب زمين و آسمانها غرق نور است 
ذرات عالم را سراپا شوق و شور است

امشب تمام کهکشانها در خروشند 
زيبا رخان آسماني نقره پوشند
 
بر طاقها رنگين کمان نور بستند 
از عرش تا دروازه هاي دور بستند

در بزم هستي شور وحالي جاودانه است 
آهنگ سبزيک سرود عاشقانه است

افلاکيان در انتظار يک ظهورند 
در اضطراب لحظه پاک حضورند

درهاي رحمت را ملائک باز کردند 
مرغان عاشق، تا خدا پرواز کردند

هر ذره را در دل هزاران پيچ و تاب است 
شور و شرار و شعله هاي التهاب است

دريا، نوايي خوش زرقص موج دارد 
هر قطرهاي در سر هواي اوج دارد

از بهر ديداري زمين در انتظار است 
هر ديده در راه است و هر دل بيقرار است

بانگ طرب خيزد زخاک لاله زاران 
هر لاله ميخواند سرود نوبهاران

لبخند نرگس صد هزاران راز دارد 
بوي وصال و شور يک اعجاز دارد

از خاک ميجوشد زلال زندگاني 
بر پاست در افلاک بزم شادماني

گلهاي عشق ومهروايمان فرش راه است 
آري! جهان در انتظار فجر ماه است

ماهي درخشان بر جبين عالم پاک 
تاج سر، هستي، نگين عرش و افلاک

عطرگل روي محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) را نشان است 
دين خدا را همچو گنجي شايگان است

او ارمغان بينظير ملک هستي است 
اسطوره عدل و نشان حق پرستي است

او آيه اي زآيات پاک ذوالجلال است 
درياي عشق و مظهر عدل و کمال است

گنجينه اسرار حق، فجر رهاييست 
آيينه انوار پاک کبرياييست

او برفرازد پرچم عدل خدا را 
احيا کند آيين پاک مصط في (صلي الله عليه وآله وسلم) را

ماهي فروزان از زلال نور سرمد 
منجي عالم، قائم آل مح مد (صلي الله عليه وآله وسلم)

ميآيد و با او طلوعي جاودانيست 
پايان ظلمتها و فصل شادمانيست

تضمين غزلي از مولانا

 
دوباره مژده هاي گل


جان زخود رميده را، مژده يار ميرسد 
بر دل و جان عاشقان صبر و قرار ميرسد

زمشرق سپيده آن، طلايه دار ميرسد 
طلايه دار مشرقي، سپيده وار ميرسد

«آب زنيد راه را، زان که نگارميرسد 
مژده دهيد باغ را بوي بهار ميرسد»

رسيد مژده سحر، شبان انتظار را 
شکست خنده هاي گل سکوت شام تار را

سرود لاله ميبرد زجان ما قرار را 
و جاودانه ميکند شکوه روزگار را

«راه دهيد يار را، آن مه ده چهار را 
کز رخ نور بخش او نور نثار ميرسد»

گل ستاره ميچکد زحجم سبز آسمان 
دوباره مژده هاي گل، دوباره بوي ارغوان

شکفته باغ آرزو، زخنده هاي ناگهان 
ترانه ساز ميکند به شاخه مرغ نغمه خوان

«چاک شده است آسمان غلغله ايست در جهان 
عَنبر و مشک ميدمد، سنجق يار ميرسد»

تا دل سبز آسمان، بانگ و ترانه ميرود 
سرود عاشقانه مان به هر کرانه ميرود

بنفشه سوي نسترن، چه عاشقانه ميرود! 
خزان باغ لاله ها زيادمان نميرود

«تير روانه ميرود، سوي نشانه ميرود 
ما چه نشسته ايم پس، شه زشکار ميرسد»

عطر نسيم صبحدم زباغ و داغ ميرسد 
زکوي يار مرهمي به درد و داغ ميرسد

نوبت غصّه ميرود، گاه فراغ ميرسد 
تيرگي شبانه را طرفه اياغ ميرسد

«رونق باغ ميرسد،چشم وچراغ ميرسد 
غم به کناره ميرود،مه به کنار ميرسد»

باده خوشگوار را، باغ به جام ميکند 
لاله که باده ميکشد، عيش مدام ميکند

زير و زبر زمانه را به يک پيام ميکند 
حجت خويش را به ما باز تمام ميکند

«باغ سلام ميکند، سرو قيام ميکند 
سبزه پياده ميرود، غنچه سوار ميرسد»

زجام نور، لاله ها دوباره آب ميخورند 
فصل گل است و عاشقان، باده ناب ميخورند

باده ناب ناب را چه بي حساب ميخورند 
به شور و شوق روي گل، مست وخراب ميخورند

«خلوتيان آسمان تا چه شراب ميخورند 
روح خراب و مست شد، عقل خمار ميرسد»

به گل نشسته ناگهان، نهال آرزويما 
پر از شراب نور شد، سبوي ما سبوي ما

به سر رسيد عاقبت تمام هاي و هوي ما 
ز راه عشق ميرسد نگار مشک بوي ما

«چون برسي به کوي ما خامشي است خوي ما 
زان که زگفت وگوي ما،گرد و غبارميرسد»


 
آغاز بهار


تا پنجره هاي روبه خورشيد 
جاريست زلال روشنايي
 
بر دامن خاک گل بريزد 
دستي ز نهايت خدايي

لبخند ستاره ترجمانيست 
از شادي و شورو همزباني
 
درکوچه سبز خلوت دل 
جاريست نواي آسماني
 
عشق است که بيبهانه اينجاست 
همسايه بي قرار دل ها

شوق است که ميچکد زديده 
از مطلع آفتاب طاها

عطر نفس مسيح مريم 
جاريست به باور زمانه
 
از بارش گل از آسمانها 
گل کرده بهار، عاشقانه

هستي به ترنّمي دوباره است 
غوغاي قيامت است برپا
 
گل آمده مقدمش مبارک 
گل آمده از بهشت گلها

آغاز بهار روي مهدي (عليه السلام) 
پايان هميشه خزان است

پايان غم است و نامرادي 
آغاز دوباره جهان است
 

 بانگ شادماني

 
هان به پاخيزيد و بانگ شادماني سر کنيد! 
از زلال اشک شوقي ديده ها را تر کنيد
 
آيه هاي نور مي بارد زحجم آسمان 
يک نظر کافيست تابر گنبد اخضر کنيد
 
تشنگان! اي راهيان راه سبز انتظار 
جرعه هاي نور در پيمانه و ساغر کنيد

عاشقان،چشم انتظاران!فصل فصل عاشقيست 
خنده را مهمان دل هاي زغم پرپر کنيد

از فراسوي زمان ها ميرسد پيغام عشق 
گوش براين نغمه هاي سبز جانپرور کنيد

آفتابي روشن از گلدسته ها سر ميزند 
سينه را آيينه از نور جهان گستر کنيد

غنچه ميجوشد زباغ ولاله ميخندد به دشت 
حال گيتي شددگرگون،حال خودديگرکنيد

کهکشان شد گلفشان و آسمان شد گل نشان 
ديده را روشن زروي ماه روشنگر کنيد

نوبت پرواز آمد، لحظه شادي رسيد 
آسمان را عاشقان لبريز بال و پر کنيد

مژده ميآرد صبا از خاک پاک کوي دوست 
جان، معطر از شميم روي آن دلبر کنيد

يار ميآيد سرودي تازه ميبايد سرود 
واژه هاي عشق را آويزه دفتر کنيد

ازحضورش ذره ذره خاک،گلشن ميشود 
ارمغانش دسته دسته لاله احمر کنيد

ميوزدازگلشن سبزمحمد (صلي الله عليه وآله وسلم) بوي عشق 
مطلع صبح ظهور عشق را باور کنيد

«نسترن» چشم انتظاران وصالش را بگو 
هان به پا خيزيد وبانگ شادماني سرکنيد!


 

فجر شکوفان

 
عطر اهورايي عشق پيچيده در جان هستي 
لبريز نور خداييست باغ گل افشان هستي
 
جاريست درلحظه هامان بوي زلال رهايي 
سرشارعطر قيام است،روح پريشان هستي
 
زيباترين لاله آمد،ازباغ سبزمحمد (صلي الله عليه وآله وسلم) 
تا سبز گردد به نامش، باغ بهاران هستي
 
آمد که ما را بشارت از آب و آيينه باشد 
اين روشناي خدايي، اين سرّ پنهان هستي
 
سبز است در آرزويش هر لحظه باور ما 
بر عاشقانش مبارک، فجر شکوفان هستي


 
مژده دوباره

 
تو آمدي که سر آيد شبان يلدايي 
سپيده سرزند از مشرق اهورايي
 
تو آمدي که بر ويد گل وبهار شود 
بهار سبز و شکوفا، در اوج زيبايي
 
تو آمديکه به پايان بري غم ما را 
تو اي شکوفه گلزار عدل مولايي!
 
گل ستاره ببارد از آسمان بلند 
به سررسد غم و اندوه و ناشکيبايي

غم زمانه به لطف شما شفا گيرد 
تو آمدي گره از کار بسته بگشايي

زلال رحمت حق رادوباره مژده دهي 
دوباره چاره شوددرد و داغ تنهايي
 

 
عطر حضور

 
عطر دلاراي خدا آمد، خوش آمد! 
بوي محمّد (صلي الله عليه وآله وسلم) از فضا آمد، خوش آمد!

عطر گل نرگس گرفته کوچه ها را 
آن آشنا با کوچه ها آمد، خوش آمد!

همراه با لبخند گلهاي شقايق 
گلبانگ تکبير و دعا آمد، خوش آمد!
 
تفسير آيات زلال زندگاني 
تعبير آيات صفا آمد، خوش آمد!

از خلوت آيينه هاي باور عشق 
آزاد و سرشار و رها آمد، خوش آمد!

نوري ز شرق آسمان آبي عشق 
از جاده هاي آشنا آمد، خوش آمد!

خورشيد رويش از کجا تابيد اي دل؟! 
عطر حضورش از کجا آمد؟ خوش آمد!
 
نور زلال چشمه هاي سبز کوثر 
آيينه دارمصطفي (صلي الله عليه وآله وسلم) آمد،خوش آمد!

درياي ايمان، گنج اسرار ولايت 
گنجينه ارض و سما آمد، خوش آمد!

آيينه ذات جمال کبريايي 
آيينه ايزد نما آمد، خوش آمد!

آن يادگار بينظير آفرينش 
گنج نهان ما سوا آمد، خوش آمد!

از يمن ميلادش زاوج آسمانها 
آواي سبز ربنا آمد، خوش آمد!

بوي شقايق ميدهد دلهاي عاشق 
مهدي (عليه السلام) گل باغ ولا آمد،خوش آمد!

زيباترين آلاله گلزار زهرا (عليها السلام) 
عطر پيام کربلا آمد، خوش آمد!

داني که آمد؟ سرپناه دردمندان 
غمهاي غربت را دوا آمد، خوش آمد!
 
درد غريبي سوخت از غم خاطر ما 
آن يار با درد آشنا آمد، خوش آمد!

گر مشکلي افتاد گوما را غمينيست 
آن رهبر و مشکل گشا آمد، خوش آمد!

خورشيد سرزد از بلند آسمانها 
خورشيد بزم کبريا آمد، خوش آمد!

شيرازه بنددفترعشق است مهدي (عليه السلام) 
دُردانه آل عبا آمد، خوش آمد!

فردا نماز عشق و غوغاي قيامت 
فردايمان را مقتدا آمد، خوش آمد!

عطر ظهورش مينوازد جان ما را 
اي عاشقان! مولاي ما آمد، خوش آمد!


 
عطر سبز قيام تو

 
تو آمدي که زمان با تو جاودانه شود 
زنقش نام تو عالم، نگارخانه شود

زشوق عطرحضورت جهان سراسرمست 
زفجر روي تو روشن دل زمانه شود

زنور صبح جمال تو، اي طليعه مهر! 
تمام وسعت شب، شعر عارفانه شود

شفق به راه تو، آيينه ظفر بندد 
فلق زمهر تو سر مست و شادمانه شود

بهار را به درختان باغ مژده دهي 
که تا سراسر اين باغ پر جوانه شود

به دست مهر تو درهاي بسته باز شوند 
به تيغ قهر تو، قلب ستم نشانه شود

زعطر سبز قيام تو اي گل خورشيد! 
به کوچه کوچه دل، زندگي روانه شود
 
سرود عشق برآيد زذره ذره خاک 
جهان لبا لب گلبانگ عاشقانه شود

چنان به جلوه درآيي که اززمين وزمان 
خروش و هلهله تا عرش بيکرانه شود

و خواب شب زدگان را چنان بر آشوبي 
که نقش ظلم و نشان ستم، فسانه شود
 
فضاي ديده پر از اشک شوق ديدارت 
هواي سينه پر از نغمه و ترانه شود
 
براي رفع غم ما، کسي ظهور کند 
شکست فاصله ها را، کسي بهانه شود
 

 
سايه مهر

 
از افق نور شادي دميده 
نوبت شادماني رسيده
 
خنده ميبارد از آسمانها 
از طلوع زلال سپيده

گل به رقص آمده شادمانه 
زدلهاي ما پرکشيده

عطر لبخندگل گشته جاري 
اشک شوقيزمژگان چکيده

آمدي اي بهار دل ما! 
آرزوي دل و نور ديده

مقدمت گلفشان گلفشان باد! 
سايه مهر تو جاودان باد!

با تو سرشار عطر خداييم 
باره سبز تو آشناييم

با تو اي يارما، ياورما! 
همنوا، همنوا، همنواييم

با تو اي مژده آسماني! 
شادمانيم و از غم رهاييم

غرق شاديدل عاشق ماست 
سر به سر شوروشوق ونواييم

بر قدوم توگل ميفشانيم 
ياوران تو همواره ماييم

آيه روشن باور ما! 
سايه ات جاودان بر سر ما


 
فرصت تماشا

 
آمد و گل افشان کرد، باغ باور ما را 
بر دوديده بنشانيد، اين بهار زيبا را

آشناتر از خورشيد، در شبان ما تابيد 
مژده داد پايانِ رنج شام يلدارا

باصفاتر از شبنم، بيرياتر از مهتاب 
آمد و قرار آورد، جان نا شکيبا را

از ديار آبيها،شهر روشناييها 
جرعه بقا آورد، تشنگان شيدا را

دست مهربانش را،سايه ساردلهاکرد 
چاره کرد غم هاي بي کرانِ دلها را

از نگاه اوخواندم، رمزوراز پنهاني 
در نگاه او ديدم، معجز مسيحا را

در صفاي چشمانِ از ستاره سرشارش 
ميتوان تلاوت کرد، آيه آيه دريا را

صبح روي زيبايش، خنده شکوفايش 
مرهم پريشانيست، خستگان تنها را

لحظه لحظه ديدارش،فرصتي تماشاييست 
عاشقانه دريابيد! فرصت تماشا را

رمز يک معما بودمطلع درخشانش 
جز خدا نميداند، رمز اين معما را


 جرعه جرعه عاطفه

 
آمد، چه ساده، سبز، صميمانه! 
با او بهار و آينه معنا شد

در باغ جان زشوق تماشايش 
شور و نشاط و غلغله بر پاشد

از انتهاي فاصله ها آمد 
از کوچه هاي خلوت رؤيايي

از سمت باغ، باغ شقايق ها 
از سرزمين عشق و شکوفايي

درها به سمت آينه ها واشد 
بوي گل و ستاره و سيب آمد

همراه با نسيم سحرگاهي 
آواي ياس هاي نجيب آمد

آمد که آفتاب نگاهش را 
بر لحظه هاي خسته بتاباند

آمد که داغ تشنگي ما را 
با جرعه جرعه عاطفه بنشاند

آمد که شوق لحظه ديدارش 
از آسمان ديده، فرو ريزد

دل را به نور و آينه پيوندد 
جان را به عطرعشق در آميزد

از شرق آسمانيِچشمانش 
سر زد بهار و فصل تماشا شد

عطرش به باغ باور ما پيچيد 
دلتنگي هميشه مداوا شد


 

عطر گل

 
از ياد تو باغ باورم، رنگين است 
شعرم به بهانه تو عطر آگين است

در تاب وتبم زعشق، خودميداني 
چشمم به گل ستاره ها آذين است

در جان زحضور سبزتوغوغايياست 
در جان و دلم عطر گل نسرين است

در کوچه باورم ز عطر نفست 
همواره روان نسيم فروردين است

همسايه جاودانه مهتابم 
سهم دل عاشقم زهستي، اين است

تا ياد توجاودانه درمن جارياست 
از شوق تو دامنم پراز پروين است


 
جاري سبز

 
جاري سبز نگاه تو و توفاني سبز 
ترجماني ست زانديشه و ايماني سبز

عطردستان تو، عطر نفس باغچه هاست 
از نفسهاي توجاريست بهاراني سبز

روشن ازنور نگاه تو،دل عاشق ماست 
آيه در آيه نگاه تو، گلستاني سبز

اي زلال نفست زمزمه بيداري 
اين تويي راه مرا آينه گرداني سبز

تشنه سوخته جانم;زکرامت بنشان 
عطش جان مرا با نمِ باراني سبز


 
سمت باغ آينه

 
پيغام سبز باد صبا آمد 
آن دل که رفته بود، به ما آمد

بوي ستاره در همه جا پيچيد 
تا مژده نسيم صبا آمد

آن ترجمان مهر و وفاداري 
مثل نسيم، سبزورها آمد

مرز هزار فاصله را طي کرد 
تا شهر سرخ حادثه ها آمد

عطرش به قلب پنجره ها پيچيد 
با او به باغ سينه صفا آمد

از بي نشانه هاي خدا کوچيد 
بنگر که از کجا به کجا آمد!
 
شايد زسمت باغ صنوبرها 
شايد زسمت کرب و بلا آمد
 
از روشن سپيده خبر آورد 
فارغ زهرچه چون وچرا آمد
 
باغ خيال باور ما،گل کرد 
از سمت باغ آيينه تا آمد
 
آميزه صداقت وبيداري 
آيينه حضور خدا آمد
 

 
نغمه ظهور

 
فصل رويش گلهاست، فصل سبز باران است 
از نوازش خورشيد کوچه ها چراغان است

بر لب شقايق ها، شعر زندگي جاري است 
در دل صنوبرها، جوش سبز توفان است

در نگاه آيينه، هر چه هست زيبايي ست 
در کمال زيبايي، هر چه ديده حيران است

مژده شکوفايي مي رسد دل ما را 
مژده ها ترا اي دل! نوبت بهاران است
 
از نهايتِ آبي عطر لاله مي بارد 
جاري دل صحرا، عطر لاله زاران است

اشک شوق ميجوشد، بويعشق مي آيد 
کو دلي که از غم ها خسته و پريشان است؟

شام غم به سر آمد، مژده سحر آمد 
درد غربت ما را، اين بهانه درمان است

بهر شادماني ها، دست عشق در کار است 
در پناه عشق آري، کار ما به سامان است

عيد سبز ميلاد است، چشم عاشقان روشن 
خانه خانه گلباران، آسمان گل افشان است

قاصدي زنور آمد، نغمه ظهور آمد 
نغمه ظهور او، او که مژده جان است

از قبيله خورشيد، از سلاله عشق است 
از تبار آيينه، از نژاد باران است

اين طلوع زيبا را، عاشقانه باور کن! 
فصل باورعشق است،فصل سبزايمان است


 
آيه هاي روشن

 
جرعه نوش چشم مستت، آفتاب 
از نگاهت هر دعايي مستجاب

بوي باران، بوي باران ميدهي 
مژده سبز بهاران ميدهي

با تو دل آيينه کاري ميشود 
مهرباني، باز جاري ميشود

گل، گلِ روي ترا بو ميکند 
شيوه چشم تو جادو ميکند

در هوايت بيقرارم، بيقرار 
با تو سرشارم زعطر نوبهار

ميبري با خود مرا تا دورها 
تا زلال روشني از نورها

عطر پيغام سحر ميآوري 
از گل و آيينه حتي، بهتري!

شب چراغان نگاه روشنت 
بوي گل دارد، گل پيراهنت

تو زلالي مثل درياهاي دور 
مثل آبيها، پر از عطر حضور

مژده داري از بهاراني که نيست 
از نماز سبز باراني که نيست

با تو بوي عشق دارد سينه ام 
با تو لبريز گل و آيينه ام

صبح از چشم تو سربر ميزند 
در هوايت باز دل پر ميزند

اي زلال روشن و مهتابيام! 
آسمان تا هميشه آبيام!

چشمهايت آيه هاي روشن است 
چاره دلواپسيهاي من است

اي تمام باورم از انتظار! 
تشنه کام لحظه اي بر من بيار


 
عطر ظهور

 
از جاده هاي سبز آدينه 
مردي زنسل نور ميآيد

با کوله باري از صفا لبريز 
از جاده هاي دور ميآيد

ميآيداز شهر شقايق ها 
مردي که بوي کربلا دارد

از آسمان روشن چشمش 
باراني از آيينه ميبارد

ميآيد از شهر خدا، مردي 
مثل گل خورشيد، نوراني
 
از نور رويش ميشود روشن 
شبهاي بيپايان ظلماني
 
با ذوالفقار عدل ميآيد 
تا هر چه ظلمت را براندازد
 
تاپرچم سبزمحمد (صلي الله عليه وآله وسلم) را 
بر بام آزادي برافرازد
 
از بوي گل پر ميشود هر جا 
يک روز زيباي خدا، آري!
 
در کوچه هاي انتظار ما 
عطر ظهورش ميشود جاري
 
او از تبار آبي درياست 
ما عاشق دريا و بارانيم
 
تا مژده صبح ظهور او 
در انتظاري سبز ميمانيم


 
اگر دوباره


به پيشواز تو ميآيد، دل شکسته تنهايم 
هواي روي ترا دارم، بهار سبز شکوفايم!

به سمت آينه وا کردم، دري براي تماشايت 
دري به قبله آيينه، براي هر چه تماشايم

دل هوايي من اينک، به شوق روي توبيتاب است 
بيا براي مداواي دل هوايي شيدايم

تمام هستي من با تو، دوباره عطر خدا دارد 
رسيده تا به فلک امروز، طنين دلکش آوايم

به بام باور من روزي، اگر دوباره بيفروزي 
ظهور صبح درخشاني، به شام تيره يلدايم
دور از تو

 
بي قرار درد غربت، گوشه اي تنها نشستم 
اي تمام باور من! از غم رويت شکستم
 
ز انتظارت بر لب آمد جان از غم خسته من 
کي به پايان ميرسد اين غصّه پيوسته من؟
 
رفته از دل صبر و تابم دور از رخسار ماهت 
مينشينم تا هميشه اي اميد من به راهت!

من غريبي دردمندم بي تو اي آرام جانم! 
چارهاي کو بر غم و بر ماتم و درد نهانم؟
 
اي نگاه مهربانت چاره ساز دردهايم! 
بي تو درماني ندارد اين غم بي انتهايم

بيقرار لحظه هاي دير پاي انتظارم 
ميرسي آيا به فريادم؟ گل باغ بهارم!


 شوق تماشا

 
باغم سوداي تو، روز و شب ما خوش است 
روز و شب ما دراين آتش سودا خوش است
 
قصه شبهايما، قصه دلدادگيست 
بهر تسلاي دل، ياد تو ما را خوش است
 
سبزتر از باغ گل، سرخ تر از لاله اي 
ديده مشتاق را، منظر زيبا خوش است
 
در تب وتاب است دل،مست وخراب است دل 
مست بلاديده را،مهرتوتنهاخوش است
 
بي خبر از دل شديم، از همه غافل شديم 
بي خبر از خويش را، ذوق تمنا خوش است
 
گرچه به آتش دريم، سوخته بال و پريم 
سوختگان ترا، شعله سراپا خوش است
 
مژده ديدار ده، جانِ زخود رفته را 
ديدن روي تو اي قبله دلها! خوش است
 
ميبرد از دست دل، شوق تماشا مرا 
ديده به ياد تو با شوق تماشا خوش است

فارغم از اين و آن، تا به تو رو ميکنم 
برسرکوي توام، منزل ومأوا خوش است

سير گلستان عشق ميکنم و سر خوشم 
روي به هر سوکنم، خاطرم آنجا خوش است

قطره درياييام، مست و تماشاييام 
قطره سر مست را، دامن دريا خوش است
 
بود و نبودم تويي،شعروسرودم تويي 
لطف وعطاي تو ام،توشه فرداخوش است
 

 


قسم به عشق دلم تنگ است!بيا وچاره کن اين غم را 
بيا بيا که حضورت را، به اشک شوق پذيرايم

اسير غصه و غم ماندم، هزار بار ترا خواندم 
خدا کند که بيايي تو، تو اي تمام تمنّايم!

زمان بي تو نشستن ها، به انتظار تو ماندنها 
کسي نديده که خاموشم، کسي نگفته شکيبايم

تو راز خلوت رؤيايي، تو صبح روشن فردايي 
تو روح آبي دريايي، منم که عاشق دريايم

هلال ماه خبر داده است، ز شهر فاصله ميآيي 
زشهر فاصله ميآيي، تو اي غزال غزل هايم

دوباره زمزمه هاييسبز، زبان ذهن مرا وا کرد 
به گوش پنجره پيچيده است، سرود خلوت رؤيايم

قسم به حرمت بيداري، به حق عشق و وفاداري 
جوانه ميزند از شادي، دوبال سبز تولاّيم
 
نسيم خوش خبري آمد، پيام سبز ترا آورد 
براي باور ديدارت، به سمت پنجره ميآيم
 

 
دست مهر

 
بتاب اي چشمه خورشيد رخشان! 
تو اي آيينه ذات خدايي!
 
بيا اي چشمه سار مهرباني! 
ببر ما را به شهر روشنايي

ترا اي آشنا در انتظاريم 
به عطر روشني مهمانمان کن
 
بيا اي آيه سبز معطر! 
به دست مهر، گل افشانمان کن

بيا اي آرزوي تا هميشه! 
دري بر خانه خورشيد واکن
 
بيا فرزند زهرا (عليها السلام)، قائم عشق! 
بيا ما راز دست غم رها کن

بيا تا از نگاه مهربانت 
دل بي تاب ما، آرام گيرد
 
بيا تا از زلال چشم هايت 
شب ما روشني را وام گيرد

زشرق آسمان آبي عشق 
بتاب اي آفتاب پاک و روشن!
 
بيا با ذو الفقار عدل مولا 
بساط ظلم را از ريشه بر کن
 

 
آرزو!

 
امشب دوباره سمت دل خسته رو کنم 
از درد بي نهايت خود گفتگو کنم

با يادت اي تمامي دار و ندارمن! 
دل را رها زوسوسه و هاي و هو کنم

مقصود من تويي و تويي آرزوي من 
شرح فراق روي ترا، مو به مو کنم
 
دستي به سمت روشن آيينه ها برم 
يعني:حضور سبز ترا آرزو کنم

زيباترين بهار مني هر زمان که من 
با آفتاب و آينه ات، روبه رو کنم

حيف است حيف!عمرکه بيعشق بگذرد 
بايد تمام عمر ترا جستجو کنم

تا از در کرامت بي انتهاي تو 
کسب مقام و منزلت و آبرو کنم

ميآيم از نهايت غربت به سمت نور 
تاکي به دردغربت ديرينه خوکنم!


 
سمت باغ نور


ميآيد از آنجا که بوي ياس جاريست 
توفاني از آيينه و احساس جاريست

ميآيد از آبيترين سمت رهايي 
از شهر عشق و از ديار روشنايي
 
آن جلوه ذات خدا، آيينه جان 
ميتابد از شرق عدالت، شرق ايمان

از سرزمين لاله هاي نو شکوفا 
ميآيد آن پيغامدار روشنيها
 
مي آيد آن نورخدا، عدل مجسّم 
با اوگلستان ميشود هرجاي عالم
 
با اوست سمت اوج ها، بال رهامان 
جاريست عطر عاشقيدرلحظه ها مان

چشم انتظاران بهار باغ نوريم 
ازمطلعش غرق نشاط و شوق و شوريم


 
شعر غريب

 
در آتش رهايم، خدا شاهد است! 
به غم مبتلايم، خدا شاهد است!

شب است و دل و بيکسي وايِ من! 
به درد آشنايم، خدا شاهد است!

دگر صبر و تابي، دگر طاقتي 
نمانده برايم، خدا شاهد است!

دلم ميگدازد در آتش، دريغ! 
به غم همنوايم، خدا شاهد است!

شکسته است آيينه هاي مرا 
غم دير پايم، خدا شاهد است!

رسيده است تا نا کجا، نا کجا 
طنين صدايم، خدا شاهد است!

بگو جان ما را زغم چاره چيست؟ 
اسير بلايم، خدا شاهد است!

به شعر غريبم به شبهاي غم 
ترا ميسرايم، خدا شاهد است!


 
پايان غم

 
پايان اين شب هاي سرد و تار و يلداييست 
پايان فصل بيقراري، فصل تنهاييست
 
پايان شام انتظارِ دير سال ماست 
آغاز صبح رويش گلهاي صحراييست
 
دل هاي بيتاب پريشان را قراري هست 
هرلحظه مان سرشار عطر و رنگ و زيباييست
 
باغ و بهار و گل، طراوت، آب، آيينه 
دنياي رنگين بهار ما، تماشاييست
 
هر لحظه مان از شوق ديدار تو سرشار است 
اين ديده از شوق تماشاي تو، درياييست
 
ميآيي از سمت حضور سرخ شب بوها 
با تو بهاراني لبالب از شکوفاييست

از کوچه هاي روشن آيينه ميتابي 
ديدار تو درمان درد نا شکيباييست

بوي توميپيچدشبيدرکوچه هاي دل 
عطرتوعطرلاله هاي سرخ زهرايي (عليها السلام) ست

اينجا دلي در آرزوي سبز پرواز است 
با انتظار و آرزوهايي که فرداييست

فردايمان فردايي از آيينه لبريز است 
فردايمان يک روز خوب و سبزو رؤياييست


 
حسرت ديدار

 
اي سبزترين بهار! کي ميآيي؟ 
منظومه انتظار! کي ميآيي؟

اي لاله سرخ باغ زيباي خدا 
اي سبزترين سوار کي ميآيي؟

اي راز بزرگ آفرينش، اي مرد! 
گنجينه روزگار! کي ميآيي؟

اي روشني چشم جهان!يا مهدي (عليه السلام)! 
اي صاحب ذوالفقار! کي ميآيي؟

ماييم و نگاه انتظاري بر در 
اي مونس و غمگسار کي ميآيي؟

خورشيد درخشان حريم زهرا (عليها السلام)! 
آيينه کردگار! کي ميآيي؟

اي باور ما زنور رويت روشن! 
از نسل گل و بهار! کي ميآيي؟

در حسرت ديدار، نصيب دل ماست 
درد و غم بي شمار، کي ميآيي؟

يک دل، دل غمديده عاشق به خدا! 
اي جان مرا قرار! کي ميآيي؟

بي روي تو مانده ايم درماتم و غم 
با يک دل داغدار، کي ميآيي؟


 
کار عشق

 
عمري دل و داغ ماتم، همواره چشم انتظاري 
با اشک و آه دمادم، با ناله و بي قراري
 
عمري دل و انتظارت، اي انتظارِ هميشه! 
عمري دل و آرزويت، اي پيک سبز بهاري!
 
يک سينه درد غريبي، يک آسمان بي نصيبي 
اي راز سبز نگاهت! سر چشمه رستگاري

سوز تب و تشنه کامي، کو جرعه هاي زلالي؟ 
اي کاش ابر سخاوت! يک لحظه بر ما بباري
 
عمري من و دل بريدن، از هر چه غير خيالت 
کو قاصدي؟ کو پيامي؟ کو وعده غمگساري؟
 
بال و پري بسته دارم، جان و دلي خسته دارم 
هرگز مباد آن که روزي ما را به خود واگذاري!
 
بايد ترا آرزو کرد، بايد ترا جستجو کرد 
عمري من و جستجويت، اي مژده سبز جاري!
 
اميّدوار رهايي سربررهت ميسپارم 
هردم نظر از سرِ مِهر برما نداري که داري!
 
روزي به دستان مهرت، وا ميشود بال پرواز 
پر ميشودکوچه ها مان، از عطر بال قناري
 
ميآيي اي لحظه هايم، از عطر ياد تو سرشار! 
ميتابيازمشرق عشق، روزي تو ميتابي آري!

از عشق ميگويم اي دل! با «نسترن» همنوا شو 
ازعشق خوش تر نباشد،درزندگي هيچ کاري!


 
سرود عدالت

 
صداي پاي تو ميپيچد، به کوچه کوچه تنهايي 
دوباره بوي شقايق ها، دوباره بوي شکوفايي

تو ميرسي زفراسوها، ز اوج آبي اشراقي 
زلال نور تو ميبارد، در اين سکوت اهورايي

تو ميرسي، زنهايت ها، زعطر عاطفه سرشاري 
به شوق روي تو ميخواند، بهار با همه زيبايي

زمان زعطر بهارانت، دوباره زمزمه ها دارد 
ستاره ميچکد از حجم زلال اين شب رؤيايي

نواي سبز حضور توست، سرود صبح ظهور توست 
نواي دم به دم صحرا، سرود آبي دريايي

نگاه پنجره ميخواند، حديث شوق ترا هر دم 
ترانه هاي لب گلها، گواه آن که تو ميآيي

تو ميرسيکه قيامت ها، به نام عشق بر انگيزي 
تو ميرسيکه جهاني را، به عدل ومهر بيارآيي

در انتظار بهار توست، زمين شبزده از بيداد 
بخوان سرود رهايي را، به نام لحظه شيدايي

مسيح فاطمه (عليها السلام) جاري کن،زلال سبز کرامت را 
بخوان که زنده شود عالم،زنغمه هاي مسيحايي

زديده شوق تو ميبارد، و انتظار ترا دارد 
دلي شکسته زدست غم، دلي شکسته زتنهايي

چه ساليان درازي را، به انتظار تو سر کرديم 
ببين که رفته زدل هامان، قرار و صبر و شکيبايي

تو مي رسي که بر افرازي لواي سبز عدالت را 
همان لواي سرافرازي، همان عدالت مولايي

بريده ام زهمه دنيا، سپرده ام دل و دينم را 
به دست عشق تو يا مولا!وحکم آنچه تو فرمايي


 
در انتظار

 
تا کي گل باغ زهرا (عليها السلام)، در انتظارت بمانم؟ 
اي آشناي غم ما، در انتظارت بمانم

تا کي گل باغ زهرا (عليها السلام)، من باشم و بيقراري 
من باشم و در هوايت، همواره چشم انتظاري

من شاخهاي بي بهارم، يک شعله آتش سراپا 
عمري ست شب زنده دارم، تنهاي تنهاي تنها

عمري گذشت و نديدم از ماه رويت نشاني 
در انتظارم بيايي، اي مژده زندگاني!

عمريست تنهاي تنها، همواره در جستجويم 
تا کي در آتش بسوزد، بال و پر آرزويم؟

بي تو پناهي ندارد اين دل، دل بي شکيبم 
اي مژده سبز باران! من بي پناهي غريبم

تا کي بمانم به راهت، با يک دل زار خسته 
با يک دل بي نصيب در آرزويت نشسته

اي آفتاب درخشان در قلب شام سياهم! 
بر جاده هاي خيالت، تا کي بماند نگاهم؟

اي کاش! باز آيي اي جان! تا ماه رويت ببينم 
در آرزوي شکفتن، در سايه سارت نشينم

اي نورسبز محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) مانديم درحسرت ودرد! 
اي آرزوي هميشه!برگرد،برگرد،برگرد


 
کاش!

 
کاش! روزي سينه ها درياي توفان خيز گردد 
کوچه از عطر عبوري، ناگهان لبريز گردد
 
جان بگيرد لحظه ها مان از حضور آشنايت 
از نوايت وسعت هر سينه عطر آميز گردد
 
انتظار ديرپا، پايان بگيرد کاش روزي! 
بزم دلهامان سراسر شاد و شور انگيز گردد
 
با بهار سبز رخسارت گل باغ محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) 
باغهاي غصّه و اندوه مان پاييز گردد
 

و بي خيال تو حاشا!

 
به نام ناميات اي آفتاب عالم بالا! 
غريب لحظه دردم، در اين دو روزه دنيا
 
تمام هستي من نذر روشنايي نگاهت 
تمام دارو ندارم به راه توست مهيا

نبود و نيست به جانم هواي گشت و گذاري 
وبي هواي تو هرگز! وبي خيال تو حاشا!
 
مرا ببر به نهايت، نهايتي که تو داني 
مرا بخوان به حضورت به بزم عشق و تولا
 
به راه سبز نگاهت اميد بسته دل من 
بيا که بي تو اسيرم، به دست غربت يلدا
 
عطش نشسته به جانم ببخش جرعه نوري 
تو اي ترنم باران! تو اي ترانه دريا!
 
نميشود که بخوانم بدون ياد تو هرگز! 
نميشود که بمانم بدون مهر تو اين جا
 
به لحظه لحظه عمرم، خيال بود و تو بودي 
به لحظه لحظه عمرم، خيال هست و تماشا
 
هماره همرهيام کن که بي پناه نمانم 
هماره همدم من باش، اي نهايت رؤيا!
 
نه صبر مانده دلم را نه طاقت و نه قراري 
به انتظار نشستم، به انتظار تو، تنها
 
اميدوارم و دانم که بي نصيب نمانم 
تويي که ميبري ام تا به اوج سبز تمنّا
 
بيا بيا که سرآيد شبان تيره عالم 
تو اي نهايت آبي! تو اي بهار شکوفا!
 
به حال «نسترن» از راه لطف مرحمتي کن 
ترا به حق محمد (صلي الله عليه وآله وسلم)، ترا به حرمت زهرا (عليها السلام)!
 

 
آخرين نشانه

 
تا ميوزد ز باغ خدا، عطر آشنا 
گل ميکند تمامي باغ خيال ما

ميبارد از کرانه دل، عطر آفتاب 
سر ميزند زمشرق آيينه، نور ناب
 
آواي عشق ميرسد از هر کران هاي 
گلبانگ شوق و زمزمه عاشقانه اي
 
رقص نسيم و خنده مهتاب، ديدنيست 
شعر بهار از لب گلها، شنيدنيست
 
ما را به بزم آينه ها بار ميدهند 
فرصت براي لحظه ديدار ميدهند

با تو زمانه خانه آيينه ميشود 
فصل طلوع گل، گل آدينه ميشود
 
ميآيي اي زلال ترين آيه خدا 
از سمت عشق از حرم سبز آشنا

با تو سرود لاله، سرود شکفتن است 
از آسمان و روشني و نور گفتن است

با تو هواي سرخ رهايي است در پَرم 
سبز است با خيال تو گلهاي باورم

با تو هزار حنجره آواز با من است 
با تو، هواي آبي پرواز با من است

مهمان بزم آينه ها ميشود دلم 
در دست آفتاب، رها ميشود دلم

دلتنگي ام زآمدنت چاره ميشود 
هر غصه اي زشهر دل آواره ميشود

ياد تو ميبَرد غم دل هاي خسته را 
وا ميکند تمامي درهاي بسته را
 
از عطر سبز عاطفه سرشار ميشوم 
مست زلال لحظه ديدار ميشوم
 
آبيتر از تمامي اين آسمان تويي 
زيباترين بهار گلافشان جان، تويي
 
تو راز سر به مُهر فلک، گنج سرمدي 
فرزند فاطمه (عليها السلام) گل باغ محمدي (صلي الله عليه وآله وسلم)

ميآيي اي غزال غزل هاي انتظار! 
اي آخرين نشانه و اي آخرين بهار!


 
انتظار سبز

 
آرزو دارم بيايي، مژده سبز بهارم! 
اي تمام باور من، اي همه دارو ندارم!

آرزو دارم بتابي در دل تاريک غم ها 
اي جمالت روشناي خلوت شبهاي تارم!
 
بي تو اي آرام جانم! پَرپَر دست خزانم 
بي تو کو درمان دردم؟ بي توکو صبروقرارم؟

مانده ام در حسرت و غم زانتظار ديرپايت 
آرزو دارم بيايي، تا سر آيد انتظارم

محرمي کو تا بداند، درد بي پايان ما را؟ 
همدمي کو تا شود هنگامه غم، غمگسارم؟
 
در دل توفان غم ها، اين منم غمگين و تنها 
بي تو يعني: چاره اي بر درد تنهايي ندارم
 
عاشقم، حصرت نصيبم، بيقرارم، بي شکيبم 
مرهمي ايکاش! بگذاري به درد بيشمارم
 
ز آتش غم ميگدازد، جان از غم پرپر من 
اشک حسرت ميچکد از ديده امّيدوارم
 
در هجوم غصه و ماتم، غريبي، بي پناهي 
با خيال سبزت اي گل! لحظه ها را ميشمارم

تاب ماندن نيست اين دل، اين دل درد آشنا را 
کاش! ميشد دستهاي مهربانت، سايه سارم
 
کي به پايان ميرسد اين لحظه هاي بيقراري؟ 
کي به درمان ميرسد دردي که از داغ تو دارم

مژده سبز رهايي! آرزو دارم بيايي 
چاره سازي درد ما را، چاره ساز روزگارم!

گفته اي آدينه ها را چشم در راهت بمانم 
بعد عمري باز هم آدينه را چشم انتظارم


 
گل عشق


بيا تا شب ما چراغان شود 
به جانها گل عشق، مهمان شود

بيا تا زعطر نفس هاي تو 
درودشت آيينه بندان شود

ببارد گل از طاق آيينه ها 
زمين و زمان نور باران شود

ثمر آورد شاخه انتظار 
جهان روشن از نور قرآن شود

بيا تا دل عاشق ما پر از 
نواي دل انگيز باران شود

شکوفا شود گل به بزم چمن 
بهاري دل باغ و بستان شود

بيا تا گل چشمه آفتاب 
زشوق جمال تو، خندان شود

به پايان رسد قصه داغ ما 
غم ما زروي تو، درمان شود

سر آيد غم بيکسيهاي ما 
همه کارها روبه سامان شود

بيا تا زعطر محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) جهان 
گلستان،گلستان،گلستان شود

بيا تا ز ديدارت اي مهربان! 
شکوفاگل سرخ ايمان شود

زمين واکند سفره عشق را 
چو دستان سبزت گل افشان شود

بيا تا دل خسته «نسترن» 
جدا از غم و درد وحرمان شود


 
هواي سفر

 
بيا که خسته دل از کار روزگاران 
بيا به همرهي، اي چراغ تابانم!

بگير دست مرا از کرامت و ياري 
تو اي حضور زلال طراوت جاري!

مرا بخوان به حضور تمام آينه ها 
رها کن از غم دل، خاطر غمين مرا

مرا ببر به ديار گل و ستاره و نور 
به شهر عاطفه ها و زلال سبز حضور

بخوان به خطّه خورشيد و آفتاب مرا 
به سمت زمزمه هاي زلال آب مرا

به سمت سبز ترين سبز، رهسپارم کن 
قسم به نور! خزانم بيا بهارم کن

بريز جرعه نوري به ساغرجانم 
بپرس از دل شوريده پريشانم

مرا ببر به ديار کبوتران سپيد 
ديار سرخ پرستو، ديار سبز اميد

مرا ببر به تماشاي باغ نيلوفر 
به روشناي سپيده به روشنايي سحر

مرا به خانه سبز نسيم مهمان کن 
دل مرا زحضورت، ستاره باران کن

مرا ببر به زيارت،زيارت گل ياس 
به بيکرانه ترين بيکرانه احساس

مرا ببر به زلالي ترين کرانه رود 
به سوي سبزترين لحظه لحظه موعود

بيا که تنگي دل را به مِهر چاره کني 
دل غمين مرا خانه ستاره کني

بيا که دست بدارم زهر چه اينجاييست 
مرا هواي سفر در ديار رؤياييست

بيا زدست غم و غصه ها، رهايم کن 
بيا و با گل و آيينه، آشنايم کن

بيا که بي تو دلم تنگ از زمانه شده است 
غم فراق تو در سينه جاودانه شده است

به روي «نسترن» از مرحمت دري واکن 
بيا و چاره درد هميشه ما کن


 
در سايه سبز

 
کاش! روزي قصه غم هايمان پايان بگيرد 
دردهاي بينصيبيهايمان، درمان بگيرد

کاش! روزي دست بردارد زدلها بيقراري 
کارهاي بي سرو سامانمان، سامان بگيرد

ز آسمان دل ببارد قطره قطره روشنايي 
لحظه هامان بوي سبز نغمه باران بگيرد

بشکند بغض زمين را گريه هاي عاشقانه 
ناگهان در ناگهان زندگي، توفان بگيرد

شام بي فرداي بي پايان ما شب زنده داران 
روشني از چشمه خورشيد جاويدان بگيرد

درسکوت لحظه ها جاري شود عطر شقايق 
لحظه ها مان عطر دلجوي گل ايمان بگيرد

چشمه نوري بتابد از افق هايرهايي 
عالم از سرچشمه نور خدايي جان بگيرد

سايه سار رحمتي پيدا شود از بيکرانها 
زندگي را در پناه روشن قرآن بگيرد

آفتاب عالم افروزي برآيد ناگهاني 
شادمانيها نشاني از دل ويران بگيرد

«نسترن» در سايه دستان سبز مهرباني 
کاش! روزي قصه غم هايمان پايان بگيرد


 
روز ديدار

 
روزي زشهر روشن خورشيد 
بوي بهار عشق ميآيد

از جاده هاي روشن اميد 
ميراث دار عشق ميآيد

مردي که داغ کربلا دارد 
در سينه اش از بوي گل غوغاست
 
او وارث خون شهيدان است 
او امتداد سرخ عاشورا است
 
سوز عطش درجان اوجاري است 
از تشنه کاميها خبر دارد
 
او قائم فجر قيامت هاست 
داغ شقايق برجگر دارد
 
از چشم هايش ميتوان فهميد 
راز گل سرخ شقايق را
 
دلواپسيهاي مداوم را 
داغ پرستوهاي عاشق را
 
با توسني رهوار ميآيد 
مردي معطر، آسماني، پاک
 
مردي فراتر از همه عالم 
مردي فراتر از همه افلاک!

از آسمان کعبه ميتابد 
با خود بهاري تازه ميآرد
 
دارم به راه سبز ديدارش 
چشمي که مشتاقانه ميبارد
 
در انتظار مژده وصل اند 
دلهاي آتش خيز توفاني

در آرزوي روز ديدارند 
جانهايِ سرشارِ پريشاني
 
او مژده فجر سحر دارد 
با انقلاب سرخ صحرايي
 
آري قسم بر عشق ميآيد! 
آن يادگارسبز زهرايي (عليها السلام)
 
از خشم او بيداد ميلرزد 
از قهر او بيداد ميميرد
 
او انتقام خون گلها را 
با ذوالفقار عدل ميگيرد
 
اي کاش! فردايي که ميآيد 
با هر چه زيبايي قرين باشد
 
روزظهورحضرت مهدي (عليه السلام) 
پيغام دار آخرين باشد
 

 
بهار انتظار

 
گل باغ اهورايي! به ديدارم نميآيي 
شفاي درد تنهايي! به ديدارم نميآيي

تمناي دل شيدا، اميد ديده تنها! 
شب است و ناشکيبايي، به ديدارم نميآيي

زهجرانت غمي دارم،فراق و ماتمي دارم 
گرفتارم نميآيي، به ديدارم نميآيي

بيا و روشنايي ده، حضور خلوت ما را 
چراغ شام يلدايي، به ديدارم نميآيي

به هر سويي که رو کردم، جمالت آرزو کردم 
گل باغ تماشايي! به ديدارم نميآيي

سرشکي دارم و آهي، شرار و درد جانکاهي 
تسلاي دل مايي، به ديدارم نميآيي

گل باغ تمنايم زعشقت ناشکيبايم 
سرود بزم صحرايي! به ديدارم نميآيي

دمي بنشين کنار من، بهار انتظار من! 
اميد جان سودايي! به ديدارم نميآيي

به يادت اي گل زيبا! ببين سرشارِ سرشارم 
زشور و شوق و شيدايي، به ديدارم نميآيي


 
با بهار تو

 
ما ويک عمر پريشاني و سرگرداني 
در غم هجر تو اي آينه نوراني

ميگدازد دل حسرت زده تنها را 
آتش خانه بر انداز و غم پنهاني

روز در ماتم ديدار تو همخانه غم 
شب همه شبدل و همسايگي ويراني

شد نصيب دل ماتم زده از دوري تو 
شعله حسرت و آوارگي و حيراني

کو قراري که سر آريم غم هجر ترا؟ 
آه! از دربه دري، واي زبي ساماني

چشم درراه تومانديم قسم بر همه عشق! 
با دلي غمزده، چشمي همه دم باراني

تا نتابي گل خورشيد به باغ دل ما 
کي به پايان رسد اين تيره شب ظلماني

ذره را کاش! به لطف و به کرم بنوازي 
قطره را کاش! به درياي محبت خواني

چاره اي کن به غم و درد و پريشاني ما 
تو فقط حال دل سوخته را ميداني!

کاش! کار دل غمديده به سامان برسد 
با بهار تو رسد مژده گل افشاني

«نسترن» را زغم و غصّه رهايي چه شود؟ 
سوي ما کن نظري تا غم ما بنشاني


 
و ناگهان


ميتابي اي فجر زيبا! اي مژده آسماني! 
اي نور سبز رهايي! آيينه مهرباني

مي تابي اي فجر زيبا! از مشرق انتظارم 
اي آفتاب درخشان در پرده پرنياني!

مي تابي اي روشناي شبهاي دلواپسيها! 
خورشيد بزم محبت، اي پرتو جاوداني!

اي يادگار سپيده! اي از تبار نجابت! 
زنداني اين حصارم با درد و داغ نهاني

سوز عطش ميگدازد، دلهاي در آرزو را 
اي قاصد سبز باران! اي مژده زندگاني!

ديگر برايم نمانده، آرام و صبر و قراري 
دل برده اي از بر ما با آن همه دلستاني

فجر اميدم تو هستي، من ماندم و داغ غم ها 
ايکاش روزي دلم را، از دست غم وا رهاني!

ايکاش پايان بگيرد! روزي غم انتظارم 
عطر زلالت بپيچد، در کوچه ها، ناگهاني!

اي ياد رويت قرارم! جانم لبالب زدرد است 
تنها تويي کز دل من، رفع بلا ميتواني

ميآيي و مي فشاني از چهره گرد ملالم 
از چهره گرد ملالم، ميآيي و ميفشاني

آقا! قسم بر محبّت! چشم انتظار تو هستم 
چشم انتظار کرامت، زان در گه آسماني

مي آيي اي انتظارم! اي عطر سبز بهارم! 
آن روز، روزهايي ست، آن دم دم شادماني

آن روز، آن روز موعود، اي آرزوي هميشه! 
هنگام فجر بهار است، هنگامه گل فشاني


 
مثل عشق!


لحظه لحظه با تو هستم، اي تمام انتظارم! 
چشم در راهت نشستم، اي گل باغ بهارم!

مثل رؤيا سبز سبزي، مثل دريا مهرباني 
با دل درد آشنايم، همنوايي، همزباني

ميتراود از نگاهت قطره قطره روشنايي 
مينشاند در دل من عطر ناب آشنايي

از نفس هاي زلالت ميچکد بوي بهاران 
قلب من ميگويد آيا ميرسي همراه باران؟

مينوازي خاطرم را با نسيمي از کرامت 
ميبري صبر و قرارم، اي حضور بي نهايت!

ميوزي همراه گلها، هر سحر درباور من 
مينشيني در خيالم، اي گل نيلوفر من!

بوي خوب عشق داري، آشنا با کوچه هايي 
مثل عشقي، مثل نوري، با دل من آشنايي

بي تو نوميدم زهستي، با تو سرشار بهارم 
يادگار سبز زهرا (عليها السلام) من شما را دوست دارم!


 
انتظار هميشه

 
کاش! ميآمدي گل زهرا (عليها السلام) 
انتظار هميشه دل ها

کاش! ميآمدي زجاده نور 
اي تو معناي عشق! رمز حضور!

عطر پيغام سرمدي، مهدي (عليه السلام)! 
گل باغ محمدي، مهدي (عليه السلام)!

عاشقانيم و بي قرار توايم 
جمعه ها را در انتظار توايم

بيحضور تو ديده دريايييست 
سينه را شعله هاي تنهايي ست

کاش! ميآمدي زخلوت راز 
اي تو معناي جاودان نماز!

اي تو تفسير ذکر و مدح و ثنا! 
ترجمان اميد و مهر و وفا

قائم آل عشق، روح قيام 
آخرين لاله، آخرين پيغام

قائم آل نور، يا مهدي (عليه السلام)! 
آيه هاي حضور يا مهدي (عليه السلام)!

سوره سوره عدالتي به خدا! 
بندگي را نهايتي به خدا!

اي نماز تو زينت دينم! 
رسم وراه تو رسم و آيينم

راز گوياي عالم هستي! 
انتظار هميشه ام هستي

شور عشق است در سجود شما 
در قيام شما، قعود شما

عطر سجاده تان بهاري سبز 
راهِ پايان انتظاري سبز

از تبار زلال آيينه! 
مقتداي نماز آدينه!

چه شکوهي است در نيايش تو 
در ثناي تو و ستايش تو

همه دلهاست در تب و تابت 
عطر گل ميوزد زمحرابت

در نماز تو عطر عاشورا است 
بوي گلهاي باور زهرا (عليها السلام) است

کاش! روزي به اقتداي شما 
فجر آدينه اي شود بر پا

با تو عطر قيام برخيزد 
شوردرجسم وجان برانگيزد

با تو جاري شود در آيينه 
عطر سبز نماز آدينه

با تو جاري شود زلال خدا 
اي اميد هميشه دنيا
 

 
صبح فردا

 
پشت پَرچين سپيدار، من او را ديدم 
سايه در سايه ديوار، من او را ديدم

سبدي از گل و سيب و غزل وآينه داشت 
با يکي توسن رهوار، من او را ديدم

من زلال نفسش را به خدا! حس کردم 
نه خيال است و نه پندار، من او را ديدم

به صنوبر، به شقايق، به گل ياس قسم! 
پشت اين پنجره صد بار من او را ديدم

به گل افشاني دلهاي رها ميآمد 
شاد و آزاد و سبکبار من او را ديدم

عطر پيغام سحر بود که جاري ميشد 
در تن کوچه اسرار من او را ديدم

پي درمان غمِ دخترکي ميآمد 
دختري خسته و تبدار من او را ديدم

ردّ پايش سر آن کوچه خلوت پيدا است 
دور از ديده اغيار من او را ديدم

در هوايش دل من بود که از خود ميرفت 
با دل و ديده بيدار من او را ديدم

مثل هر روز سلامي و گل لبخندي 
باز هم وعده ديدار! من او را ديدم

عابران را گل و آيينه تعارف ميکرد 
نه همين بار که بسيار من او را ديدم

صبح فردا زهمين کوچه گذر خواهد کرد 
باز اين جمله به تکرار «من او را ديدم»


 
دور از بهار

 
داني که انتظار تو با ما چه ميکند؟ 
توفان ببين به پهنه دريا چه ميکند

آشفته ام چو موج به درياي زندگي 
آشفتگي ببين به دل ما، چه ميکند

يکدم بپرس اين همه غم اين همه بلا 
در خاطر شکسته زغم ها چه ميکند

دور از بهار روي تو بيبرگ مانده ام 
بي برگ و بار مانده به دنيا چه ميکند؟

بنشين ز راه لطف دمي در کنار دل 
آخر بپرس اين دل تنها چه ميکند


 
قطره دريايي

 
اي روي تو در خوبي، آيينه زيبايي 
اي حسن تو جاويدان در اوج دلارايي

از عطر دلاويزت سرمست شده جانها 
اي عطر تو جان پرور چون روح مسيحايي

ماييم و دلي تنها در اوج پريشاني 
اي در لب نوشينت صد چشمه گوارايي

رونق زرُخ ماهت در باغ و گلستان است 
زينت زجمال توست، بر گنبد مينايي

در صحن گلستان، گل در صحن چمن، بلبل 
از چشم تو آموزد آيين فريبايي

از آتش عشق تو، بس شعله به جان دارم 
کي غم ببري از جان،اي روح شکوفايي!

فارغ زگل و گلشن، آسوده زگلزارم 
تا با رخ زيبايت اندر نظرم آيي

شوريده سرم يارا! بنواز دمي ما را 
اي مژده بيداري! اي ماه تماشايي

با ياد تو در جوشم، با غصه و غم تنها 
اي آرزوي جانها! اميد که ميآيي

اميد به تو دارم، لطف تو بود يارم 
اي ياور مشتاقان! اي مونس تنهايي!

تو وسعت ناپيدا، من قطره بي تابم 
داني چه بر سر دارد، اين قطره دريايي؟

از شوق تو بي خوابم، در آتش و در آبم 
اي کاش شود روزي! کز پرده برون آيي


 
شوق تو

 
باز به شوق آمدم از بوي تو 
از گل رخساره نيکوي تو

باد صبا بار دگر ميدهد 
بردل زارم خبر ازسوي تو

باز به جانم شرري ميزند 
سروِ قدِ قامت دلجوي تو

در سر سودايي من عشق توست 
در دل من، شور و هياهوي تو

گرچه سراپا شررم از غمت 
پا نکشم يک نفس از کوي تو


 
غربت ما

 
کشتي شکسته ايم و به توفان نشسته ايم 
دوراز رخت به ماتم و حرمان نشسته ايم

از دل شرار و ناله برآيد زدست غم 
از دست ناله سر به گريبان نشسته ايم

در شام انتظار تو با ناله همدميم 
از داغ غم هميشه پريشان نشسته ايم

در دل نبودجز غم و حسرت زدوريات 
در آتش فراق تو گريان نشسته ايم

ماييم و ماتمي که بفرسود جان ما 
با دردجانگداز تو اي جان! نشسته ايم

آشفته و شکسته و درمانده و غريب 
غمگين و زار وخسته و نالان نشسته ايم

در سوز و ساز ميگذرد روزگار ما 
در انتظار صبح درخشان نشسته ايم


 
تا کِي؟


اينجا زمين غريب!.
اينجا زمان
در قاب سرد پنجره ها ايستاده است
آيينه ها به غربت هم خو گرفته اند
ديگر براي رُستن گلها
بهانه نيست
پروانه ها به ماتم و گل، غرق تشنگي
حسرت به قلب خاک و درخت و جوانه است
هر قطره در هواي تو
امّا به انتظار!
غمگين و زار و خسته و نالان
نشسته است
دريا، چه، غمگنانه زجوش ايستاده است
هر ذره را
هواي تو ديوانه مي کند
اي بارش کرامت و اي سبزيِ بهار!
تا کي به انتظار؟!


 
زخمي غم
با الهام از زيارت ناحيه مقدسه درد دل حضرت زهرا (عليها السلام) با حضرت مهدي (عليه السلام) در واقعه عاشورا
 
از گريه هاي دَم به دَمت سوخت جانِ من 
آتش گرفت اين دل بي همزبان من
 
از شِکوههاي سرخ تو جانم به لب رسيد 
درد تو بُرد يکسره تاب و توان من

بي صبر و بيقرار ببين همنوا شده است 
هفت آسمان به ناله و آه و فغان من
 
از داغ گل در آتش جانسوزم اي دريغ! 
درد است و آه، همدم روز و شبان من
 
من داغدار داغ شهيدان بي سرم 
کومرهمي به درد و غم بيکران من؟

قلب شکسته ام به خدا! زخميِ غم است 
از داغ سرخِ باغِ گل ارغوان من

دست بلا و ظلم و جفا و ستم شده است 
همراهِ تا هميشه من، سايبان من

داغم دوباره تازه شد از گريه هاي تو 
بشنو حديث غصّه و درد نهان من

بنشين کمي کنار دلِ لاله پرورم 
آرام باش يک نفس، آرام جان من!

بگذار سر به شانه لرزان فاطمه (عليها السلام) 
آتش مزن زگريه به روح و روان من

بس کن که نيست تاب تحمل دگر مرا 
بس کن ترا قسم به غمِ بي امان من!

غمگريه هاي لاله امانم بريده است 
جز غصّه نيست آنچه بگيرد نشان من

دل را قرينِ ماتم و اندوه ميکند 
فريادهاي العطشِ کودکان من

يک شعله ام زداغ غريبان کربلا 
هرگز نبود اين همه غم، درگمان من

در گوشه خرابه غريبانه جان سپرد 
بي بال و پر پرنده بي آشيان من

در جان من نشسته غمِ ناگهانِ گل 
طاقت زدست برده غمِ ناگهانِ من

بس کن که داغ غربت گلها مرا بس است 
مهدي (عليه السلام)! عزيز ديده! گل بي خزان من!

مهدي (عليه السلام)! بس است، گريه مکن طاقتم مگير 
رحمي به ناله هاي دل خونفشان من

يک روز ميرسي ز فراسوي غصّه ها 
زيباترين ستاره هفت آسمان من!

با ذوالفقار عدل به خونخواهي حسين (عليه السلام) 
ميآيي اي شفاي غم جاودان من!

پايان غصّه هاي تبار محمّد (صلي الله عليه وآله وسلم) است 
روز مصيبت است و غم دشمنان من

  نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 0:58  توسط مسافر زمان(منتظر ناشناس)   | 

جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات

به صبح نيمه شعبان تجلّي کرد خورشيدي 

که از نور جبينش شد، منوّر ديده زهرا

ما بقی اشعار در ادامه مطلب (کلیک کنید ) پایین صفحه

*************

جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات


بيا اي کشتي رحمت، که دريا گشت طوفاني 

چو کشتيبان توئي، ما را چه غم از جنبش دري

********ما بقی اشعار در ادامه مطلب (کلیک کنید ) پایین صفحه *********

جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات

اي حجّت حقّ پرده ز رخسار برافکن 
کز هجر تو ما پيرهن صبر دريديم

*********ما بقی اشعار در ادامه مطلب (کلیک کنید ) پایین صفحه *********


جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات

تو سيّد و تو سرورم، تو شاهي و تاج سرم

بهر خدا تو مظهرم، سوي خدا تو منظرم

 

به چهر تو منوّرم، به مهر تو مطهّرم 

به فيض تو مقدّرم، به لطف تو مقرّرم

 

به هر صباح و هر شبان، ذکر توام ورد زبان 

دلم چو کوثر آمده

 

تو جنّتي تو بَهجتي، تو راحتي تو رحمتي 

تو عزّتي تو لذّتي، تو مکنتي تو مهجتي

 

مرا به تو نه کُربتي، مرا به تو نه غُربتي 

مرا به تو نه فِکرتي، مرا به تونه مِحنتي

 

به حضرتِ تو شادمان، به فکرتِ تو کامران
 
روي تو دلبرآمده

*********ما بقی اشعار در ادامه مطلب (کلیک کنید ) پایین صفحه *********

جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات 

اللهم عجل لولیک الفرج

شادی روح پاک شهدا صلوات

التماس دعا برای فرج آقا امام زمان (عج)


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 14:36  توسط مسافر زمان(منتظر ناشناس)   | 
ضجه ها و ناله هاي  گذشته
--------------------------------

....رفیق بزار کمی برات گریه کنم !

میلاد نور (یا سلطان علی بن موسی الرضا روحی فداک)

به یاد تو ... چرا یادت مرا فراموش!

ویژه شهادت رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق (علیه السلام)

خاک درب کوی تو ؛ سرمه چشم ما آقا

ماه خدا (ویژه نامه)

اختتامیه و شروع طرح دور جدید " ثبت نام کنید تااز قافله عقب نمانید"

نیمه شعبان تهنیت باد

ویژه ایام مبارک

دانلود ویژه مولودهای ماه شعبان



ویژه میلاد نور

میلاد نور

این الرجبیون...

چه انتظار غریبی...

میلاد نور

سلام به امام عصر روحی فداه یگانه مهدی دلها

میلاد نور

آخه می گن وقت بارون دعا مستجاب میشه!

قفل سنگین گناه

میلاد نور----- من بقیة الله هستم

عصر این جمعه دلگیر...دلم پرگناه است

سال نو

أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ ...

در غیبت شما غیبت کردم آقا... حلالم کن !

دلم هوای تو کرده ...

جهاد در برابر حادثه ها

سلام فرمانده

اربعین سید سالار شهیدان

خدا حافظ غروب جمعه