امام زمان(عج) |
رفته بودم نانوائی چند تا نون بخرم تا وارد مغازه شدم
متوجه زیر پام شدم ؟!؟ عجب ؟! تمام خورده نان ها روی زمین
ریخته ومردم هم روی نان ها رفت آمد میکنند؛
خودم عقب کشیدم
خلا صه به هر طریقی بود نان خریدم و رفتم
بعد این ماجرا پیش خودم گفتم عجب ببین چه جایی می ایستیم ؟
نعمت وبرکت خدا رو زیر پا لگد مال می کنیم حالم دگرگون شد
گفتم خدایا ما رو ببخش که این چنین کفران نعمت میکنیم.
می بینیم ولی ولی ..............
آره عزیزان همین خودش فراموش کردن خداست
(( کوچک که بودم یادم میاد پدر و مادرم بهم ...
<< اللهم عجل لولیک الفرج>>
يا بقيه الله آجرك الله في مصيبه جدك الحسين "عليه السلام"
آن قدرگريستم كه ويرانه ها هم به حالم گريستند
وازگريه ام دشمنانم هم گريه كردند وقتي يارانم رفتند
در كافي از امام صادق عليه السلام روايت است كه فرمود :
وقتي حسين عليه السلام
كشته شد آسمان ها و زمين وآنچه در آنها است ناله كردند و گفتند :
بقیه در ادامه مطلب
<< اللهم عجل لولیک الفرج>>
شفاى پسر بچه فلج
نيمه شعبان (1421)
يكى از اعضاى هيئت امناى مسجد مقدّس جمكران، كه بيش
از بيست سال است كه توفيق خدمت به اين مسجد را دارد،
چنين نقل مى كند:
«دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه اى
بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى
ايوان مسجد قديمى، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ
كارمند مسجد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدايا بود ـ
نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعيت
كم و بيش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در
حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه
9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم:
بفرماييد! امرى داشتيد؟
زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده
ام كه اگر امام زمان(عليه السلام) امشب بچه ام را
شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم
هزار تومان بدهم.
پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟
گفت: پس چه كنم؟
بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن; با قاطعيت بگو اين
پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى
خواهم!
كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار
تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.
آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم.
خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود
و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسيد كه قبلا دختر
بچه را ديده ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به
دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا!
خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما
توفيق بدهد!
پرسيدم: چى شده خانم؟
گفت: اين بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب
خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان
داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در
پسرك نبود.
زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم:
خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً
هميشه از اين جور معجزه ها را مى بينيم.
گفت: هفته ديگر ان شاءاللّه با پدرش مى آييم و
گوسفندى هم مى آوريم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را
ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند. بچه را كه
ديدم، او را بغل كردم و بوسيدم.
( واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران )
چي مي شه آقا يه نظر فقط يه نظر به ما كني ((نه نه آقا جانم بخدا اشتباه كردم
ما كه زير سايه شمائيم آقا جان زير نظر شما آخه اگه نظر نداشتي كه ما الان
وضعمون خراب بود اصلا زنده نبوديم )) آقاجانم خيلي گنه كارم
روم نميشه كه بگم ما روهم شفاعت کنی
<< اللهم عجل لولیک الفرج>>