امام زمان(عج) |
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاده و اصحابه
جمیعا یوم ولدوا و یوم استشهدوا و یوم یبعثون احیاء
آنان که به گوش دل شنیدند تورا رفتند و به پای دل رسیدند تورا
وآن کور دلان که بر دلت تیر زدند دیدند تو را ولی ندیدند تورا
دستانت را به قنوت نهال خونبار ثارالله بلند کن ، آنقدر بلند کن که سر شاخه های هدایت گر
آن را لمس کنی ، باشد که در سایه سار شاخسار طوبی و در میان کوثری از
مظلومیت و معصومیت آن از طوفانهای خرد کننده عقل و عشق و معرفت در امان باشی .
قدری آهسته تر ، کربلا نزدیک است ، قدم ها را آرام ولی عزتمدارانه بردار و
بر فراز قله ی بصیرت استوار بایست و بنگر که چگونه طی طریق خواهی کرد و راه را
از بیراهه باز خواهی یافت .
بنگر ، بنگر تا مباد در لبه پرتگاه نفاق ایستاده باشی یا نه ! مباد ! مباد بر لجنزار زور و زر و زیور
بیراهه زده باشی و یا نه ! آرام آرام در مرداب واپس زدگی به پیشواز عفریت خود مداری رفته باشی ،
و از همه بد شگون تر؛شب تار و سجاده ای از خدایگان حجاب قاسطین ،
پهن بر بستر خاکروبه های مارقین شب ظلمانی را به صبح کاذب برسانی .
آری میگویم ای امید فردا که مباد فردا روزی بستر ساز روزهای از جنس عاشورا و
خاکهای تفدیده ای از جنس کربلا باشی . آن سان که در وادی عزتمداری بر فراز کوه بصیرت
ایستاده ای خوب بنگر ، با چشمانی زلال مسلح بر سر سبیل معرفت که مباد خاشاکی
از تند باد ساده انگاری ، سوی نگاهت را از شاهراه ولایت مداری به
کج راهه های ابلیس مداری منحرف سازد ...
اجرکم عندالله، خسته نباشی ، حضورت را در شاهراه ولایت مداری تبریک میگویم
وَهَذَا صِرَاطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيمًا(1)
صراط مستقیمی که پاسداری حریمش قدمتی به بلندای مظلومیت یاسهای کبود دارد ،
گاه در کوچه پس کوچه های بنی هاشم ، گاه در خرابه شام، یا غنچه ای قنوده
در سایه تیغ های بیابان یا خاتونی زیر شلاقهای نفاق وتعصب !
سَلاَمٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ (2)
نیمی از سر منزل معشوق طی شد مابقی از شط خون میگذرد چرا که در عشق
رازیست که جزبه خون فاش نمی گردد.
قدری آهسته تر ، کربلا نزدیک است ، بوی سیب می آید ...
و در این راه تنها ریحانه بوی سیب می پروراند و تنها نیلی ترین یاسها ،
تسبیح به تسبیح مظلومیت می سرایند و تنها بوتراب است که کهکشان
وجودش سلاله عشق و رب النوع معرفت بار می دهد ،
رب النوع معرفتی که سلطنت عشق را در سوزناک ترین
لحظه های آب و عطش بر پایه ی ستون هایی از شقایق های پرپر و سرو های بی سر
در کویری ترین دلهای مرده بنیان نهاد وَيُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ...(3)
بنیادی که از بنیانش هنوز که هنوز است ندای غیرت آفرین هل من ناصر ینصرونی
به گوش جان می رسد و اینک ای امید فردا همه چیز مهیاست تا تو در شاهراه ولایت مداری
و در تحت لوای یاری ندای هل من ناصر ینصرونی به درجه رفیع
عبادالرحمن نائل آیی إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (4)
-------------------------------
منابع :
1.انعام ،126 - و راه راست پروردگارت همين است
2.رعد ، 24 - [و به آنان مىگويند] درود بر شما به [پاداش] آنچه صبر كرديد
3.یونس، 82 - و خدا با كلمات خود حق را ثابت مىگرداند هر چند بزهكاران را خوش نيايد
4.صافات ، 60 - راستى كه اين همان كاميابى بزرگ است
یادت باشد... خسته ام...
خسته ام....!
سلام بر کاروان و ناقه های سرخش
سلام بر قافله سالار پیشانی شکسته !
سلام بر مادر پهلو شکسته !
سلام بر یارتنها برکنار قبری غریب نشسته !
سلام بر لحظه ها ..
سلام...
محمل نشینان خسته ، سنگين و خراماتي درراهند ....
صداي زنگوله هاي ره ياب...در تلاطم دنگ دنگ بغض هاي سنگين ، صداي....
سوت ضجه مي دهند ..........
آری همچنان کاروان خسته از تقریر زمان در غروب سرخ به دو ابروی کبود نظاره گر است
آري نوري از ميان دو ابروي تپه هاي شني در حال پنهان شدن است ....
به گمانم اين سرخي رنگ آفتاب براي خوني تازه است ....
شايد آن طرف تر ميان بالهاي ملائک جاي براي خفتن پيدا شود .....
ولی ای کاش هق هق ناله های خسته ام بر دوزانوی خسته و غریب ، تنهای آفتاب آرام می گرفت
محمل نشینان خسته کاروان در کمين تاراجهاي خيز خيز شب پره هاي نوراني که از هر سو به کاروان شتابان جست وخيز مي کنند،همچنان هشيار است!!! .....
باز اين کاروان به کدامين سو در حرکت است ؟
نمي دانم با اين دل خراماتي کاروان؛ سبز پوش آسمانی به کدامين ناقه قدم مي گذارد.....
هیچ کجا از خس خس هاي غمنگيز گراهاي شیطانی در دستان خفناک و پنجه هاي خوني در امان نيست ........
آه که نفس هاي زخمي و پردردم سر باز زده ...
همچو گذشته زخمي از ترکش عدو بر دل خويش؛ فتاده بر خاکم
کاروانیان شما با کدامین درد به خود پیچیده اید ...!؟!
مي خواهم ببينم در كجايي اين زمان ايستاده ام از بالا ببينم كه لغزش ها چه طور ویرانگراست
می خواهم بروم از این دنیای سرد بی معرفتی
از لحظه های بی کسی ، غربت زدگی ...
به دور دست ها دلم را روانه کنم حسرت را جایی دگر ببینم و احساسش کنم ...
ببینم که گوشه ی یک خرابه چه طور می شود خدا را پیدا کرد !؟!
بروم خود را گم کنم ...شاید بتوانم رنگی از خدا پیدا کنم !
بروم هق هق ناله هایم را جایی دگر از این فضا خالی کنم...
تا از چشمان نیرنگ زده و افکار پلید و شیطانی و زبانهای برنده در امان گردم ....
بروم قدم بر جای بگزارم تا خاری روی زمینش نباشد ...
بروم از جایی آب بنوشم که هیچ کس تشنه نباشد ...
بروم جایی ، که تازیانه بر تن نزنند ... سیلی به صورت نزنند ...خیمه آتش نزنند...
سر به کجا بزارم به کدامین بلندی بگریزم ...
از بالای بلندی به کدامین منظره نگاره گر باشم ...
چه طور نگاه کنم ؟
اشک هایم را بهانه چه کنم ...
به حال زار خود ؟
یا به احساس درک مظلومیت ؟؟؟
در این حال کدام جان گداز ترشد؟؟؟
این بار بهانه شد برحال خراب زارم ...
گریبان پاره کردن ...
قصد پرواز داشتن ...
ولی ...
با کدامین بال ؟؟؟
به گمانم !
خود قصد شکستن بال هایم رانداشتم !!!
به یادم ، زمانی در اوج آسمانها بودم!...
بال هایم را شکستن!
از درد شکستگی ...انتظار را بهانه کرده بودم ....
تا لحظه پرواز تباه گردد ...
ثانیه ها در گذرند ...
درنگی می کنم برای پریدن ...
با بال هایی شکسته ...
عیبی نیستی !!!
رسم پریدن با بال های شکسته را آموخته ام ...
یا فارس الحجاز ادرکنی ،یا اباصالح المهدی ادرکنی ،
یا اباالقاسم ادرکنی ادرکنی ادرکنی ولاتدعنی ،فَاِنی عاجزٌذَلیلٌ
....(؟)